تبليغاتX
به نام اول و آخر
 

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم

گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم

ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم

قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم

مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی

به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم

به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش

نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم

نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان

ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم

نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم

نفسی همره ماهم نفسی مست الهم

نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم

نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم

بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون

که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم

به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی

چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم

هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر

که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم

بده آن باده جانی ز خرابات معانی

که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم

بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی

که نمی‌یابد میدان بگو حرف سمندم

داونلود موسیقی شعر (تیتراژ سریال آخرین گناه) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 0:33  توسط محمد  | 


با سلام و صلوات بر روح تمام مسافرین عزیز
ورود شما را به پرواز ابدی هواپیمایی جمهوری اسلامی خوشامد می گوییم.
خداوندا! مشیت خودت را در رسیدن و لقا خود بر ما قرار ده و سرعت آن فزون فرما.


مقصد ما به احتمال 99% بهشت موعود و به احتمال 1% مقصدی که بر روی بلیط درج شده می باشد.
بستن کمربندها اصلا ضرورتی ندارد، چرا که بستن و نبستن آن برای ورود به بهشت الزامی نمی باشد.
در صورت بروز اشکال درسیستم هوای کابین ماسک هایی از بالای سر شما آویزان خواهند شد که شما قبل از آن رایحه ی خوش ملائکه را احساس خواهید کرد.
خواهشمند است هنگام سقوط خونسردی خود را حفظ نموده تا بتوانید اشهد خود را صحیح قرائت نمائید.
ارتفاع پرواز به تدریج و شاید هم ناگهانی به صفر خواهد رسید، اما هیچ جای نگرانی نیست. چرا که یک باره تا آسمان هفتم اوج خواهیم گرفت و هوای بهشت هم بسیار عالی گزارش شده است.
خلبان پرواز، مرحوم شهید کاپیتان بهشت زاده و ارواح گروه پروازی جایگاه ابدی خوبی را برای شما آرزومندند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 0:58  توسط محمد  | 


عنوان مطلب نوشته ای بود که امروز توی خیابون گوشه شیشه عقب یک پراید نوشته شده بود. خیلی باهاش حال کردم

البته به ترکی هست معنیش اینه که یک گِرم باش ، آدم باش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 0:14  توسط محمد  | 

دیروز یکی از غمگین ترین روز های زندگیم بود که واقعا دلم به درد اومد.

نمی دونم چی بگم..
روحشون قرین رحمت.. و برای کسانی که عزیزانشون رو از دست دادند صبر و تسلی خاطر آرزو می کنم.

حادثه (یا شاید بهتر بگم فاجعه) سقوط هواپیمای ۷۲۷ بوینگ در ارومیه. ۷۷ نفر کشته و ۲۷ نفر زخمی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 2:3  توسط محمد  | 

 

روزگاریست که شیطان فریاد می زند: آدم پیدا کنید٬ سجده خواهم کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 23:16  توسط محمد  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 0:19  توسط محمد  | 


امريکا :
12 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 1 ساعت ماندن در ترافيک ، 3 ساعت تماشای
تلويزيون ، 1 ساعت کار با اينترنت ،1 ساعت تماشای مجلات

 فرانسه :
8 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 2 ساعت قدم زدن در خيابان ، 4 ساعت کتاب
خواندن ، 2 ساعت حرف زدن عليه تلويزيون ، 2 ساعت خنديدن

 
ايتاليا :
4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 4 ساعت غذا خوردن ، 6 ساعت حرف زدن ، 2 ساعت
خيابان گردی

 
آلمان :
8 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 2 ساعت اضافه کار ، 2 ساعت تماشای مسابقات
تلويزِيونی ، 2 ساعت مطالعه ، 2 ساعت فکر کردن به خودکشی

 
کوبا :
8 ساعت کار ، 8 ساعت تفريح ، 4 ساعت خواب ، 4 ساعت گوش کردن به سخنرانی فیدل
کاسترو

 
عربستان سعودی :
8 ساعت تفريح همراه با کار ، 6 ساعت تفريح همراه با خريد در خيابان ، 10 ساعت
خواب

 
مصر :
4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 8 ساعت کشيدن قليان ، 2 ساعت گوش کردن به ام
کلثوم ، 2 ساعت حرف زدن در باره جمال عبدالناصر

 
هندوستان :
8 ساعت جستجوی کار ، 6 ساعت خواب ، 6 ساعت تماشای فيلم ، 2 ساعت جستجو برای
محل خواب ، 2 ساعت برای رد شدن از خيابان

 
پاکستان :
4 ساعت کار غير مجاز ، 8 ساعت خواب مجاز، 8 ساعت اعتراض عليه کودتا ، 4 ساعت
فرار از دست پليس

 
ايران :
8 ساعت خواب ، 4 ساعت استراحت ،4 ساعت ارسال اس ام اس و تعریف جوکهای رشتی و
ترکی ، 4 ساعت حرکت در ترافيک ، 1 ساعت کار ،1 ساعت بحث در باره ازدواج موقت
، 2 ساعت بحث سیاسی

خودم :
۱۰ ساعت کار، ۷ ساعت خواب، ۲ ساعت تفریح، ۱ساعت تماشای تلویزیون، ۱ ساعت حرص خوردن توی ترافیک، ۱ ساعت غذا خوردن، ۱ ساعت هم مشاوره دادن تلفنی و حضوری و غیر حضوری به عالم و آدم و تمام جنبنده گان جهان که حد اقل ۱ بار دستشون به کامپیوتر خورده باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 22:42  توسط محمد  | 

Candle in the wind.. 

Goodbye all the black days. Goodby all the candles, Goodbye the past. now it's the time i leave you, because i don't need you any more..

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 23:44  توسط محمد  | 

 

زمان را باخته و به سوگ لحظه هاي از دست رفته نشسته ايم و با حسرت به خود مي گوييم قسمت چنين بود...آيا قسمت همان صندوقچه تصميم هاي نا گرفته و اراده هاي سست ما نيست؟

آموخته ام که وقتی نا امید می شوم با تمام عظمتش ناراحت می شود و عاشقانه انتظار میکشد که به رحمتش امیدوار شوم...

دست هایی که یاری می رسانند ، مقدس تر از دست هایی هستند که دانه های تسبیح را می گردانند

خوشبختي بر سه ستون استوار است فراموش کردن گذشته - غنيمت شمردن حال – اميدوار بودن به آينده.

اگر می خوای ارزشت را نزد خدا بدانی ، نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چه قدر است ؟

آرامش آنست که بدانی در هر گام دست تو در دست خداست . . .

هیچ تماشائی عبرت انگیزتر و مفیدتر از این نیست که افکار و اعمال خود را تماشا کنیم .

تا وقتی خود را نشناخته ای مجبوری با نفس زندگی کنی . نفس به معنی جانشینی برای خود است
خودی کاذب . تو خود را نمیشناسی بنابرین از خودت خودی می آفرینی. این یک آفرینش ذهنی است.

محمد: باور کنید مطالب بالا رو من ننوشتم. امروز بعد از مدتها چند دقیقه بیکار شدم و روی نت اومدم و با خودم فکر کردم نا مردیه که به وبلاگم سری نزنم ولی همین که صفحه اول باز شد مطلب بالا رو دیدم که با فونت و رنگ بد نوشته شده بود و نظم وبلاگم رو بهم ریخته بود. وا... من که یادم نمیاد این مطلب رو نوشته باشم ولی به هر حال مهمون حبیب خداست. منمیه عنوان براش نوشتم و یه رنگ و لعاب بهش دادم و گذاشتم باشه چون خوشم ازش اومد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 0:24  توسط محمد  | 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:

 پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی دوستدار تو پدر.

پسراین تلگراف را دریافت کرد

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : 

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام  بدهید

مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 1:29  توسط محمد  | 


هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ

اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به هر چيزى داناست.

سوره ۵۷: الحديد - جزء ۲۷ - آیه ۳


جز تو پيش كه برآرد بنده دست *** هم دعا و هم اجابت از تو هست
هم از اول مي دهي ميل دعا *** تو دهي آخر دعاها را جزا
اول و آخر تويي، ما در ميان *** هيچ هيچي كه نيايد در بيان


از قلبم پرسیدم چرا اینهمه در تلاشی؟ چرا آرام نمیگیری؟ گفت وقتی اولین ضربه ام را زدم که از او جدا شدم و آخرین ضربه ام هنگامی است که به او برسم و آنگاه آرام می گیرم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 6:13  توسط محمد  | 

I Can Change

You Can Change

We Can Change

SO

WORLD CAN CHANGE.

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 20:42  توسط محمد  | 

خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری

It means that :

"When God closes one door, He always opens another." 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 0:20  توسط محمد  | 

Again as every Friday early in the morning we are in "Sier" mountain.. 
and this time Kamran is new in our group.

Sunrise.

Kamran & Me

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 21:29  توسط محمد  | 

Two really nice and memorable days!!
Thanks to dear Nader.

 

Prospect of Our Camp.

 

Nader & Me

 

Unforgettable Landscape

Where just one step does matter..

All Friends..

Do not blink please..

I like flame at night..

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:6  توسط محمد  | 

منو ببخش وبلاگ سیاه من که روزهای سفید یادت نمی افتم، ایندفه خواستم این رسم رو زیر پا بذارم چون دیگه آزادم..

 

 

 

خدایا بابت همه چی ممنونم..

اجازه دارم بگم "احساس خوشبختی می کنم"؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 20:44  توسط محمد  | 

خدایا نجاتم بده از این جهنم و نگذر از کسانی که این جهنم رو برای هزاران انسان بیگناه ساخته اند و حتی بهشون اجازه نمی دهند که بفهمند توی زندان هستند. حتی اجازه فکر کردن هم ندارند.

نشنیدم بگن توی گوانتانامو به زندانیا بگن اینجا بهشت است هرکی میگه نیست، یا شعور نداره یا مجرم هست و با این حرف به جرمش اعتراف کرده و قصاصش واجب شده.

بهشتی که کسی اجازه خندیدن نداره. بهشت اجباری.

گرفتن انتخاب از انسان یعنی زندان نه بهشت. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 21:54  توسط محمد  | 

من توی خونم یه دیوار دارم که خیلی بهتر از من دنیا رو شناخته و خیلی بیشتر از آدمهای دور و برم روم تاثیر میذاره چون هر وقت بهش نگاه می کنم اینو بهم میگه:

يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم *** گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم ؛ 

خود بتازيم به هر درد که از دوست رسد *** بهرِ بهبود، ولي فکر دوايي نکنيم ؛ 

جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم *** شِکوه از غير خطا هست، خطايي نکنيم ؛ 

ياور خويش بدانيم خداياران را ***جز به ياران ِ خدادوست وفايي نکنيم ؛ 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند *** طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم ؛ 

گر که دلتنگ از اين فصل ِ غريبانه شديم *** تا بهاران نرسيده است هوايي نکنيم ؛ 

گِله هرگز نبُود شيوه ي دلسوختگان *** با غم خويش بسازيم و شفايي نکنيم ؛ 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم *** وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم ؛ 

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست *** گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم ؛ 

و به هنگام نيايش سرسجاده ي عشق *** جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ؛ 

مهرباني صفت بارز عشاق خداست *** يادمان باشد از اين کار اِبايي نکنيم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:59  توسط محمد  | 

در انگلستان موفقيت مدير را بر اساس پيشرفت مادي و اقتصادی مجموعه تحت مديريتش می‌سنجند، در ايران موفقيت يک مدير را نمی‌سنجند، خود مدير بودن نشانه‌ای از موفقيت محسوب می‌شود.


در انگلستان مديران و روسا بعضی وقت‌ها استعفا می‌دهند، در ايران عشق به خدمت مانع از اين امر می‌شود.


در انگلستان افراد از مشاغل پايين شروع می‌کنند و به تدريج ممکن است ارتقا پيدا کنند، در ايران برخی افراد مادرزادی مدير و رئيس اند و اولين شغل‌شان (در بيست و چند سالگی) مديريت و رياست است.


در انگلستان براي يک مقام دنبال فرد مناسب می‌گردند، در ايران برای يک فرد، دنبال مقام مناسب می‌گردند، و حتا در صورت لزوم يک مقام تازه ساخته می‌شود.


در انگلستان کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد ممکن است مدير شود. در ايران کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد هنوز کارمند ساده است، ولی در اين مدت سه بار رئيس‌اش عوض شده است.


در انگلستان کسی که خيلی دانش و تجربه داشته باشد و بخواهند از او بيشترين استفاده را ببرند، به سمت مشاوری گماشته می‌شود. در ايران کسی که نخواهند ازش استفاده کنند، مشاور می‌شود.


در انگلستان اگر کسی از کار برکنار بشود، عذرخواهی می‌کند و حتی ممکن است محاکمه شود. در ايران بعد از برکناری، طی مراسم باشکوهی از فرد تقدير شده و وی را به مديريت جای ديگری می‌گمارند.


در انگلستان مديران يک اداره کارشان را به صورت گروهی انجام می‌‌دهند، اما مستقل از هم استخدام شده يا برکنار می‌شوند. اما در ايران افراد به صورت گروهی از يک اداره به اداره ديگر جا به جا می‌شوند، ولی در حين کار هيچ نوع هماهنگی ندارند.


در انگلستان برای استخدام يک رئيس دانشگاه، مثل بقيه مشاغل، در روزنامه‌ها آگهی چاپ می‌کنند، از بين درخواست‌های رسيده با برخی مصاحبه می‌کنند و سرانجام يکی را انتخاب می‌کنند. در ايران، برای انتخاب رئيس به افراد مورد نظر تلفن می‌کنند!


در انگلستان معمولا زمان پايان کار يک رئيس و شروع کار نفر بعدی از ماه‌ها قبل مشخص است. در ايران، يک رئيس ممکن است خبر برکناری‌اش را همان روز بشنود!


در انگلستان، همه میدانند درآمد قانونی يک رئيس دانشگاه زياد است، ولی در ايران مديران و روسا انسان‌های ساده‌زيستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.


در انگلستان، شما استاد و رئيس دانشکده را به اسم کوچک صدا می‌زنيد، در ايران استاد را با لقب‌هايش صدا می‌زنيد و رئيس را صدا نمی‌زنيد، چون به شما وقت ملاقات نمی‌دهد.


در انگلستان سابقه کار کافی براي تصدی يک مقام لازم است، در ايران مورد اعتماد بودن کفايت می‌کند.


اینجاست که مهران مدیری میگه به به ، به به ،

وقتی اسلام هم توسط ادیجون ( دوست ادیسون ) اختراع بشه همین میشه دیگه..

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 23:4  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:17  توسط محمد  | 


Ben sana grip salgini var demistim

Bak, yine gripe yakalanmissin

Neyse, gecmis olsun

Buralarda da hava soguk, ama hasta falan degilim

...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 1:46  توسط محمد  | 


هزاران داستان..

هزار و یک حکایت..

غم ها و شادی ها..

قطره های اشک و هلال لبخند ها..

ولی به سادگی یک جمله..

در غياب باد، يک تکه پنبه مانند يک کوه استوار است.

همین..

بیندیش..

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 0:27  توسط محمد  | 

لیز خوردن بهانه ایست تا دستهایی را که دوستشان داری محکمتر بگیری.

Happy 2009 !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:5  توسط محمد  | 

مرگ، حق است..

نه تنها برای انسانها بلکه برای تمام جهان

حتی برای روز های خوب و روز های بد

مرگ قدرتمند تر از زمان است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 0:5  توسط محمد  | 

آزمایش سئوالی هست که کسی نمی تونه جواب دروغ بهش بده.

توی آزمایش ادعا معنی نداره، چون از کسی چیزی نمی پرسند که بخواد دروغ بگه.

و خدا توی حساب و کتاب هایش این روش رو برای روشن شدن حقایق گذاشته. چون می دونسته همیشه دروغگو های ضعیف و مدعی توی دنیا وجود خواهند داشت. و راهی برای تمیز دادن مدعی از راستگو برای این دنیا لازم هست.

خیلی ها فکر می کنند عاشق خدا هستند. و ادعای ایمان دارند. خدا انسان رو آفریده و می دونه که انسان بخاطر فرزندش حاظر هست خودش رو فدا کنه. عاشق کسی هست که وقتی معشوق میگه فرزندت رو باید با دست خودت بکشی، حتی نمی پرسه "چرا؟" واین کار رو میکنه..

و اونوقت میشه خلیل الله.

خلاصه ، کار هر بز نیست خرمن کوفتن ، گاو نر می خواهد و مرد کهن


زندگی و اتفاقاتش مثل یک فیلم از جلوی چشمامون می گذرند ، یک قسمت از فیلم رو ما باید بازی کنیم ، بعضی ها از بازی دیگران یاد می گیرند و نقش خودشون رو خوب بازی می کنند ولی بعضی ها فقط تماشا می کنند بدون اینکه فکر کنند، بنابراین چیزی یاد نمی گیرند و بازی خودشون رو هم خراب می کنند. خداوند معلم عادلی هست و همونقدر که یاد داده از هر کس انتظار بازی داره

هر نفسی که می کشیم با اراده خداوند است و بدون اراده خداوند هیچ برگی بر زمین نخواهد افتاد و هیچ تیغی نخواهد برید.

خداوندا ممنونم ازت که امسال هم کمکم کردی و دستم رو رها نکردی. می دونم که جز تو کمک کننده ای نیست و خوشحالم که از غیر خودت بی نیازم کردی.

عید بر خلیل الله ها مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 0:27  توسط محمد  | 

هرگز افتخار نمی کنم به اینکه چه بنای زیبا و یا چه شاهکاری ساخته ام..



افتخار آمیز این است که این بنا در مقابل چه طوفان ها و چه باران ها و چه زلزله ها مقاومت کرده و چهره زیبایش را از دست نداده است.

وگرنه خرابه را از بنایی که بر سرم خراب شود دوست تر دارم.
طبق اراده خداوند، قانون بنای ضعیف، خراب شدن است هر چند زیبا و محکم به نظر آید.
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 23:55  توسط محمد  | 

سلام..

خدا میدونه چند بار خواستم و حالشو داشتم که اینجا مطلب بنویسم ولی یا خوابم برده یا ذخیره نشده به انواع دلیل هایی که بلاگفا باید جوابش رو بده..

به هر حال..
 
باز تهران.. شلوغ.. نسبتا گران قیمت و بزرگ و بی در و پیکر .. در یک کلمه "بد"..
توی هواپیما کنار پنجره بودم. از روی دریا داشتیم رد می شدیم سایه ابر ها روی آب دریا دیده می شد. خیلی منظره قشنگی بود. 
تمام طول پرواز رو از پنجره به بیرون خیره شدم. همه چیز کوچیک بود کوه ها، دریا، شهر ها، اتوبان ها، کارخونه هایی که اینهمه صاحب هاشون باهاش به مردم فخر می فروشند، برج هایی که توش هزاران نفر زندگی می کنن و برای ساختنش و خریدنش صد ها نفر سالها زحمت کشیدند حالا به اندازه یک چوب کبریت بودند. خونه هایی که یک نفر آدم معمولی باید همه عمرش رو کار کنه تا شاید یکیشو بتونه صاحب بشه از یک دونه برنج کوچیک تر بودند.

 زمین های کشاورزی که کنار هم مرتب مثل تیکه های پازل چیده شدند. آدم وقتی اون بالاست می فهمه دنیا چقدر کوچیک و بی ارزشه. وقتی فکر می کنی چند دقیقه پیش خودتم اون پایین لابلای اینا بودی احساس می کنه یه جزء خیلی کوچیک از یه صحنه تئاتر هست. همه بازیگرند، تو هم بازیگری بدون اینکه بدونی. آدم یک ذره از اون کلمه الله اکبر ( بزرگی خدا ) رو درک می کنه. با خودم به این فکر می کردم که من از این فاصله اینطور دنیا رو کوچیک و بی ارزش می بینم. حالا ببین این دنیا دست خدا چقدر کوچیک و ضعیف هست.

خلاصه کنم.. فرودگاه و تاکسی فرودگاه و تاکسی متری که باعجله داشت جیب منو خالی می کرد و هتل.. اوخشششش رسیدیم. رفتیم یه سر کتابفروشی های روبروی دانشگاه، انتشارات جیحون کتاب های جالبی داشت. یه چند تا خریدم و فرداش...

 مترو و شلوغی و این اداره و اون اداره تا ساعت 11 بالاخره نمایشگاه الکامپ.

مردم بیکار و حیرون ویرون و دختر های برنزه کرده که یک خروار آتاشغال رو تابلو تابلو به خودشون مالیده بودن و احساس خوشکلی داشت می کشتشون. ولی اینهمه آرایش و زحمت برای اینه که شبیه کارگر های امریکای جنوبی بشوند که برای کار میان امریکا و ساعتی 1.5 دلار کار می کنن!!!! جالبه وااالله

بوی آرایش دختر ها و بوی جوهر کاغذ و بروشور های تازه چاپ شده همه جا می اومد.

بیشتر بازدید کننده ها ( به نظر من 90% ) آدم های معمولی و دانشجو های بیکاری بودن که فقط سیاحت می کردند و هیچ ارتباطی به تکنولوژی و Bussiness نداشتند. توی غرفه ها یک نفر آدم درست و حسابی و با اطلاعات بود یا نبود و بقیه سیاهی لشکر و دکوراسیون و تزئینی..

خلاصه شب شد و باز فرودگاه. حالا تنقلات و نوشابه نخور کی بخور .

دست "داتک تلکام" درد نکنه .. اینترنت بیسیمش ( Wireless ) توی فرودگاه به شکل فجیعی حال داد.

شام توی هواپیما ، لبخند خلبان جلوی در موقع پیاده شدن ، ساعت 11 شب خونه آروم خودم،  1000 کیلومتر دورتر.. 
دوش و حالا قدر یک دقیقه خواب رو میشه فهمید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:35  توسط محمد  | 

روز ها یکی یکی می گذرند. کاش واقعا می گذشتند ولی خیلی از روز ها و لحظه ها ماندگارند

همیشه با خودم فکر می کردم خدا چرا جهنم رو آفریده و چرا میگه جهنم برای ساکنینش ابدی خواهد بود و فراری از اون برایشان وجود نخواهد داشت؟ مگه یک گناه رو یک نفر توی یک زمان و به یک تعداد مشخص انجام نداده و مگه خدا عادل نیست؟؟ خوب پس باید به همون مقدار و همون تعداد به گناهکار جزا بده پس چرا جهنم رو ابدی آفریده!! این عادلانه نیست.!

اون روز ها که این سئوال رو تو ذهنم داشتم نمی دونستم که روزها و لحظاتی هستند که ماندگارند و ابدی هستند حتی با مرگ و نابودی همه عالم هم از بین نخواهند رفت.

پارسال دقیقا همین روز و همین زمان دم افطار بود توی یکی از کارخونه ها مشغول کار بودم همه رفته بودند، یه چراغ پر نور بود و کلی پشه که دورش می چرخیدند ، هوا گرم بود ، پایین رفتن عرق از لای مو هام رو احساس می کردم. ساکت ساکت صدای نفس هام رو می شنیدم و صدای جیر جیرکی که از دور می اومد. در حالی که بالابر ارتفاع حدود 20 متر از زمین رو نشون میداد و به شدت می لرزید تلفنم زنگ زد. بازو هام درد میکرد و دستم داشت کرخ می شد چون یه 10 دقیقه ای می شد که دستام رو بالا گرفته بودم و داشتم مسیر سیم ها رو می بستم تلفن رو به زحمت از جیبم در آوردم یکی از دوستای قدیمی بود .. چند دقیقه ای صحبت کردیم و از مطلبی آگاه شدم که نتیجه اش آهی بود که کشیدم و شکایتی بود که به خدا کردم. ولی خدا جوابم رو داده بود، جهنم ابدی هست . باز همون احساس و باز مرگ.. نفس کشیدن چقدر سخته.. و امروز همون احساس رو دوباره پیدا کردم . خدایا تو دانا تری و تو بینا تر.

خدایا بالا ترین مجازات انسانها توی این دنیا مرگ هست ولی تو می دونستی که مرگ خیلی مجازات ناچیزیه برای گناهی که ابدی هست. خدایا منو ببخش که نمی دونستم و فکر می کردم این عدالت نیست که بهشت و جهنم ابدی باشند. حالا بیشتر از قبل ایمان دارم که تو دانا تری.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 20:20  توسط محمد  | 

Today I solved a Problem which i thought it is imposible to be solved before
I trust in GOD and
I Believe in this

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:31  توسط محمد  | 

هر روز می بینم و متنفر تر می شوم
انسانهایی که توی یک قفس بدون میله وحشی شده اند
انسانهایی که کسی برایشان ارزشی قائل نیست و آنها هم برای کسی ارزشی قائل نیستند
زندگی مثل حیوانها ، همه مجالس با این صحبت گرم می شود " نکشی می کشد ، نزنی می زند ، نخوری می خورد "
جان انسانها چه ارزان است اینجا ،
 اهانت به یک انسان مجانی است.. اصلا عادی شده.. اصلا به چشم نمی آید.
قانونها بر اساس توهین به شعور انسان وضع می شوند و جالب اینکه مایه فخر همان انسانها هم می شود.
قانون مدافع حقوق انسانها نیست بلکه باعث وهم و وحشت آنهاست.

گوش های کر، چشم های کور، زبانهایی که سلاح ریا و ابزار فریب هستند، ذهن هایی که اجازه فکر کردن ندارند یعنی اصلا اینکار را یاد نگرفته اند. قلب هایی که زنگ زده اند و طمع تپیدن دارند.

آرامش مفهومی ندارد، ترس و نگرانی از دیروز ، از امروز، از آینده، از مادر، از پدر، از همسایه، از خود ، همه جای زندگی این انسانها تنیده ولی نمی بینند. خنده ها همه ساختگی در فلاکتی که خود از آن بی خبرند.

خداوند سریع الحساب است ، روزی کسی با فیلهایش و با سلاح های سنگی به خانه خدا حمله کرد و خداوند با کلاغ های سنگ به دهان جزایش را داد. و با ارزش ترین چیزی که داشتند یعنی جانشان را از آنها گرفت.

امروز فیلی و سرباز گرز به دستی در کار نیست، کلاغی هم در کار نیست.امروز با ارزش ترین چیز جان نیست. انسانها آرمانهای با ارزش تری هم دارند... خداوند دانا و تواناست و به اندازه لیاقت هر کس احوال او را متحول می سازد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:54  توسط محمد  |